چشمها به جاده مات، بلکه سر رسد سوار
رخ نشان نمیدهد باز هم شبیه پار
کهتران سیه به بر لیک تشنۀ خبر
مهتران نشستهاند داغدار و سوگوار
ناگزیر و بسته است، خسته و شکسته است
دستهای زیر سنگ، دوشهای زیر بار
پاوه گرم بوی او، سر به راه خوی او
صبر سرکشش شده است کوههای استوار
گرگ و میش فتنهگون، ما زبون و سرنگون
مانده او ولی هنوز، ایستاده در غبار
دفتر شعر شهرستان ادب | دوره اول آفتابگردان ها
15 شهریور 1395
3119
0
4